تبليغاتX
In The Name Of God










In The Name Of God

. . .

wabf63fw0p6p60z8x5.jpg
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/02ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط علی آقو|

http://hooman7line.persiangig.com/image/Amir/Best%20Pic%20(108).jpg
نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/12ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط علی آقو|

یه شعر بسیار زیبا

فلک کور است ، دلم شوریده در شور است

صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…

صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من؟
جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدای اوست!!!
صدای آشنا از اوست!!!
دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش…………………
صدای نعره ام در کوچه می پیچید
خدای من مبارک نیست.مبارک نیست
بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم
بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم
نگار من عروس جشن امشب نیست
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و
داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد
فلک کور است زمین و آسمان کور است
خدای من! خدای مهربان من؟
چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی
همین دختر که امشب بله می گوید
عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی هجله می پوید
قسم می خورد عروس ماست
عروس هجله گاه ماست
کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟
کجا رفت آن قسم هایش؟؟
یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟
وفا و عشق و ایمان هیچ؟
قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟
عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟
چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟
وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟
آهای مردم!
شما هرگز نمی دانید
عروسی را به سوی هجله می رانید
که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود
جهانم بود،تمام کشت و کارم بود
در آغوشش قرارم بود بهارم بود
نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند
مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟
پس چرا این آسمان امشب نمی بارد؟
پس چه می خواهد؟!؟
دلم رنجور و ویران است
نگارم شاد و خندان است
در و دیوارشان امشب چراغان است
درون هجله گاهش بوسه باران است
خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم……
من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم
من امشب سخت بیمارم
رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید

نوشته شده در جمعه 1390/02/30ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط علی آقو|

هيچ کس آنقدر فقير نيست که نتواند لبخندي به کسي ببخشد

و هيچ کس آنقدر ثروتمند نيست که به لبخندي نياز نداشته باشد!

 گفتم خدایا از همه دلگیرم.گفت حتی از من؟گفتم خدایا دلم را ربودند.

گفت پیش از من؟ گفتم خدایا چقدر دوری؟ گفت تو یا من؟

 گفتم خدایا تنهاترینم.گفت پس من!گفتم خدایا کمک خواستم.

گفت از غیر من؟ گفتم خدایا دوستت دارم.گفت بیش از من؟

گفتم خدایا اینقدر نگو من.گفت من توام تو من

 خدا آن حس زيبايست             كه درتاريكي صحرا

زماني كه هراس مرگ                ميدزددسكوتت را

يكي همچون نسيم ميگفت
 
كنارت هستم اي تنها                 و دل آرام ميگيرد

نوشته شده در جمعه 1390/02/30ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط علی آقو|

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟•
•غافلگیر شدیم•
•چتر نداشتیم•
•خندیدیم•
•دویدیم•
...
•و•
•به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم•
•.•
•دومین روز بارانی چطور؟•
•پیش بینی اش کرده بودی•
•چتر آورده بودی•
•و من غافلگیر شدم•
• •
•سعی می کردی من خیس نشوم•
•و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود•
•.•
•و سومین روز چطور؟•
•گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری•
•چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد•
•.•
•و•
•و•
•و•
•و•
•چند روز پیش را چطور؟•
•به خاطر داری؟•
•که با یک چتر اضافه آمدی•
•و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم•
•.•
•فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم•
•تنها برو•
•.•
•.•
نوشته شده در جمعه 1390/02/30ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط علی آقو|

دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر در ساعت سوار بر موتور :

_ دختر: آرومتر من می ترسم!

_ پسر: نه خوش می گذره!

_ دختر: نه نمی گذره ، خواهش می کنم ، خیلی وحشتناکه!!

_ پسر: پس بگو دوسم داری!

_ دختر: باشه،باشه،دوستت دارم!،حالا خواهش می کنم آرومتر! _ پسر:حالا محکم بغلم کن!.....

(دختر بغلش می کنه)

_ پسر: می تونی کلاه ایمنی منو برداری و بذاری سرت؟! اذیتم میکنه! ...

 تیتر قسمت حوادث روزنامه های روز بعد: موتوری با دو سرنشین با سرعت 120 کیلومتر در ساعت به ساختمانی در خیابان مهر برخورد کرد! این موتور دو سرنشین داشت که تنها یکی از آنها نجات پیدا کرد. از گفته تنها نجات یافته این حادثه چنین به نظر می رسد که: پسری که سوار موتور بوده متوجه می شود ترمز موتور بریده اما نخواسته دختر بفهمد ، در عوض خواسته که یک بار دیگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد :

« برای آخرین بار! »


نوشته شده در جمعه 1390/02/30ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط علی آقو|

`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨ ¸.•*¨
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***___
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***________ ____________***___
__***_____ Love You______***____
___***______ ___________***____
____***_____عاشقتم___***______
______***__________***________
________***______***__________
__________***__***____________
____________*****_____________
_____________***______________
______________*________________

شناسنامه زندگی
نام:رنج
نام پدر:مشقت
شهرت:آواره
شغل:ولگردی
محل صدور:دنیای فراموش شدگان
شماره شناسنامه:نامعلوم
نام مادر:سلطان غم
نام همسر:گریه
دین:مسلمان
محل کار:شرکت نا امیدی
محل سکونت:شهر مکافات
محکومیت:زندگی کردن
جرم:به دنیا آمدن
هدف:دنیای آخرت
تاریخ تولد:هزاروسیصدوهیچ
گروه خونی:نفت سیاه
آدرس:خیابان بدبختی
چهار راه تنهایی
کوچه دربدری
بلوک بی نهایت
...
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یکجا
به کجا؟!
به در خانه تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده توری
که تو آن را به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری است
که تو هر روز از آن میگذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی
دل من را دیدی؟

نوشته شده در جمعه 1390/02/30ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط علی آقو|

آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد

آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد

چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مرا میفهمد

نوشته شده در دوشنبه 1389/03/10ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط علی آقو|

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/17ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط علی آقو|

مهربانم

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ِ ستودنی!

مهربان ِماندنی!

نازنین ِ خواستنی!

بدان و آگاه باش که من

تو را
هيچگاه

هيچ کجا

هيچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/17ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط علی آقو|

سلام
نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط علی آقو|

موجهای دریا مقابل چشمانم آغوشش را میگشود و می بست گویی برای رسیدن به ساحل زیبا له له میزد

 آفتاب شنهای نرم و سفید ساحل را مثل دانه های طلایی می درخشاند و آنرا مقابل نگاه عاشق موجها جلوه ایی جاودانه و رویایی میبخشید

آفتاب میتابید و به همه چیز جان میداد حتی به تصویر زنده ایی از او که به آرامی مقابل چشمهایم شکل میگرفت 

لبهای بی حس و لرزانم بی اختیار به لبخندی شیرین باز شد و من از ته دل خندیدم از جایی که روزگاری مهر او در آن جای گرفته بود از جایی که اولین تپشهای عاشقانه قلبم را حس کرده بودم جایی که حالا گور سرد خاطراتم بود

 چشمهایم در چشمهای تصویر،قفل شده بود و باد موهایم را به بازیچه میگرفت و وجودم در مقابلش رام بود با خودم تکرار کردم چه اهمیتی دارد،چه اهمیتی دارد

قلب من هم روزی بازیچه حرفها و نگاههایش بود و من در مقابلش رام و بی اعتراض بودم پرده اشک تصویرش را در برابر نگاهم مخدوش میکرد و من دست بردم تا این پرده را کنار بزنم

 میخواستم او را همانطور که روزی تصورش را میکردم بی عیب و پاک و بی خدشه ببینم

 دستانم پرده اشک را کنار زد دل از نگاه خیالیش کندم و به دریا چشم دوختم به آغوشش که به سویم گشوده شده بود

 چشمهایم را بستم جسم و روحم را به دریا سپردم و بی اختیار خود را رها کردم تا در وسوسه آبی چشمهای دریا لکه سیاه چشمهای تو را که بر روحم مانده بود پاک کنم

 آرام و آهنگ وار زمزمه کردم،پاک شدم،رها شدم...

یادت میاد بهت گفتم تا حالا هیچ وقت نشده از ته ته قلبم بخندم و شاد باشم اما اون روز نزدیکه که بتونم مثل تو شاد باشم البته شادی واقعی شادی رویایی میدونی خوشحالی من، لحظه مرگ منه میدونی اون موقع چرا خیلی شادم؟ چون دیگه به غصه هام فکر نمیکنم دیگه به تو  و حرفات و زخم زبونات فکر نمیکنم دیگه با یاد حرفای تلخت نمیخوابم چون همه رو با خودم به گور میبرم همونطور که تنها اومدم تنها زندگی کردم تنهام میمیرم زمان رها شدنم نزدیکه خیلی خیلی نزدیک...

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط علی آقو|

 

دقیقا۱۷ سال و 4 ماه و۸ روز و۲ ساعت و۲۷ دقیقه و۱۲ ثانیست که پا به سرزمین مجازات گذاشتم و۱۷ سال و۴ ماه و۸ روز و۲ ساعت و۲۷ دقیقه و ۱۲ ثانیست که نه کسی حرف منو میفهمه نه من حرف کسی رو میفهمم ...!

و۱ سال و۱۸ روز و۵ ساعت و ۱۳ دقیقه و۳ ثانیست که تموم شدم دیگه نیستم...!

و۱ سال و۱۸ روز و۵ ساعت و۱۳ دقیقه ۳و ثانیست که دلم خیلی تنگه خیلییییییییییییییییییی

مدت هاست که پوچی تمام وجودم رو تسخیر کرده توی تمام لحظه هام رسوخ کرده تمام افکارم رو احاطه کرده ...

خیلی وقته با کسی درد و دل نکردم با کسی حرف نزدم همش ریختم تو خودم هر چی بوده و نبوده همش تو دلم پنهون کردم ... تا ابد هم همین کارو میکنم کسی لیاقت حرفای دلمو نداشته تا حالا... دیگه به هیچ کس حرفامو نمیگم ...

گاهی با خودم درد و دل میکنم چون خودم بهتر میتونم خودمو درک کنم شاید به خاطر اینکه تا دهنمو باز کردم چیزی از حرفای دلمو به کسی بگم مسخرم کردند یا بهم گفتند دروغ میگم باعث شده که با هیچ کس حرف نزنم... تنها کاری که هیچ وقت نکردم دروغ گفتنه یادم نمیاد به کسی دروغ گفته باشم... اما یادم میاد گوشم خیلی دروغ شنیده بهتره بگم تا حالا حرف راست نشنیده و ... بهترین کسایی که ممکن بود تو زندگیم باشند بهترین دوستام تو سخت ترین روزهام تنهام گذاشتند ...

کسایی که دوستشون داشتم اما حالا... نفرت...!

شاید کسی این حرفمو باور نکنه ولی دیگه هیچ کسی رو دوست ندارم از همه آدم ها بدم میاد از همه متنفرم حتی خودم...

از همه متنفرم بدم میاد از همه بدم میااااااااااد!

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چیزی جز

(the end)

نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

هیچی نمیخوام

خداااااااااااااااا دیگه هیچی ازت نمیخوام هیچی ...

دیگه چیزی نمیخوام که تو هم نخوای بهم بدی...

میخوام نباشم میخوام برم و این دنیا هم با تمام هست و نیستش ارزونی کسایی که دوستش دارن...

نکنه اینم نمیخوای بهم بدی ؟
تو که هیچی برات کاری نداره مگه تموم کردن یکی مثل من برات کاری داره؟

خدا من بود و نبودم برای هیچ کس مهم نیست دیگه حتی برای خودم هم مهم نیستم...

این دفعه به حرفام گوش کن دلم داره میترکه داره داد میزنه صدات میکنه جوابشو بده ...

تروخدا یکی منو درک کنه... ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

منو ببر قول میدم پشیمون نشم قول میدم برم قول میدم به خواب کسی هم نیام قول میدم پشت سرم رو نگاه هم نکنم قول میدم ...

فقط منو ببر آخه چرا کسی منو نمیبینه ؟ نکنه تو هم نمیخوای منو ببینی و به حرفام گوش کنی ؟

فقط یه حرف خیلی بزرگی تو دلم هست که یه ساله میخوام بگم اما نمیتونم بگم ولی حالا میگم: یه زمانی یکی رو خیلی دوست داشتم حالا هم دلم براش خیلی تنگ شده خیلییییییییییییی...اما...!

ولی هیچ کس و نمیبخشم چون حالا منم شدم مثل بقیه شدم یه سنگ نه دل دارم نه احساس شدم یه سنگ حتی سنگ تر از بقیه...

برای او که خواستمش و نخواست خواستنم را و خواستنش را خواهانم تا وقتی که خواهم بود...

راستی هر کی از مرگ و مردن و این چیزا چیزی میدونه بنویسه

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط علی آقو|

 
 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری................

نبودی من برایت گریه کردم
برای غصه هایت گریه کردم
من امشب بغض تلخم را شکستم
نشستم بی نهایت گریه کردم
چو در پسکوچه های چشمم امشب
ندیدم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی
که من برشانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی من به جایت گریه کردم.

<br/><a href="http://i38.tinypic.com/1o1v76.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط علی آقو|

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه

 

به کی بگم که دوریت خواب شبامو برده ؟

همین روزاست بهت بگن چشم انتظارت مرده

به کی بگم غم تو حسابی داغونم کرد ؟

غصه ی تنها موندن خسته و حیرونم کرد

کی باورش میشه من خونابه گریه کردم ؟

عمر و جوونیامو به جاده هدیه کردم

گلای یاسو مریم شاهد این گذارن

میخوام که زندگی کنم اگه اونا بذارن

دلم برات چه تنگه دنیا دلش چه سنگه

میدونه خیلی خستم میخواد باهام بجنگه

دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده

صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط علی آقو|

دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کنی ميگن کم آوردی ،

اگه بخندی ميگن ديوونست ،

 اگه دل ببندی تنهات ميزارن ،

 اگه عاشق بشی دلتو ميشکنن ،

 با اين حال بايد لحظه ای را گريست ،

 دمی را خنديد ،

ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زيست.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط علی آقو|

نامت چه بود؟آدم

محل تولد؟بهشت پاک

اینک محل سکونت؟زمین پاک

آن چیست بر گرده نهاده ای؟امانت است

قدت؟روزی چنان بلند که همسایه خدا...اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟حوای خوب و پاک ..قابیل خشمناک..هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در روزی به گمانم روز عشق

رنگت؟اینک فقط سیاه از شرم چنان گناه

چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران...که ببارد ز آسمان

وزنت؟نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست...نه آنچنان وزین کخ نشینم بر این زمین

جنست؟نیمی مرا ز خاک نیم دگر خدا

شغلت؟در کار کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟خدا

نام وکیل؟آن هم فقط خدا

جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟همین

حکمت؟تبعید در زمین

همدست در گناه؟حوای آشنا

ترسیده ای؟کمی

از چه؟که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟بله

که؟خدا

پس بنده هایش که مدعی دوست داشتن و وفاداری به تو بودن چه؟فراموشم کردند...آنها مرا در سختی هایشان میخواستند

داری گلایه ای؟دگر گلایه نه ولی.......

دلتنگ گشته ای؟زیاد

برای که؟تنها فقط خدا

آورده ای سند؟بله

چه ؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟بله

چه کسی؟تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟خسته ام از آدمکها مرا پیش خود ببر
نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط علی آقو|

Image By Pic.Blogfa.Com
نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط علی آقو|

دارم میام پیشت...........

Image By Allpic.ir

نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط علی آقو

تقدیم به همه ی هوادارانه محمدرضا

نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط علی آقو|

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط علی آقو|

دختره به دوستش زنگ ميزنه ميگه,يه پسره دنبام راه افتاده,چيكار كنم؟ دوستش ميگه خوب تندتر راه برو!! دختره ميگه من دارم تند ميرم ولي اون خاكتوسر خيلي يواش راه ميره


---------------------------------------------

يه پروانه را با دستات مي گيري. بدش مي خواي ببيني زنده هست؟ انگشتاتو باز کني .... فرار ميکنه. محکم بگيري....مي ميره. دوست داشتن هم يه چيزي مثل پروانه هست
---------------------------------------------
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي .)) ((چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري .)) ((چقدر سخته گل آرزوها تو توي باغ ديگري ببيني , و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من, باغچه ي نو مبارک .))
-----------------------------------------
در مکتب ما رسم فراموشي نيست در مسلک ما عشق هم آغوشي نيست مهر تو اگر به هستي ما افتاد هرگز به سرش خيال خاموشي نيست
-----------------------------------------
کوتاه ترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده . . . . . . . . . . . نيشتو ببند
--------------------------------------
اگه خواستي يه كسي، عاشق هم نفسي، عمرشو حيرونت كنه، جونشو قربونت كنه، جون مادرت رو ما يكي حساب نكن
------------------------------------------
گفت مردي به همسرش روزي... من بميرم چگونه خواهي زيست؟ گفت: از چند و چون آن بگذر.. تو بميري براي من کافيست
----------------------------------------
به مجنون زد شبي ليلي اس ام اس
که آخر تا به کي تاخير و فس فس؟
اگر عقدم نخواني سال جاري
روم تهران، شوم دختر فراري!
-----------------------------------
هميشه به فکر تو ام در قلب من جا داري قلب من شده گاو داري!
............................................

آن که مست آمد ودستي به دل ما زد و رفت در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
----------------------------------
براي کشتن يک پرنده، يک قيچي کافيست لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي پرهايش را بزن خاطره ي پزيدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت مي کند
----------------------------------
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را.............. براي پرستش
------------------------------------
كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
------------------------------------
يکي محبت مي کنه و يکي ناز مي کنه !اوني که ناز مي کنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست
---------------------------------
در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط علی آقو|

بوسه يعني وصل شيرين دو لب             بوسه يعني خفته در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق     بوسه يعني آتش و گرماي تب                               

 

بوسه يعني لذت از دلدادگي                  لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق        طعم شيريني به رنگ سادگي

 

بوسه آغازي براي ما شدن                    لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي                بوسه رمز وارد دلها شدن

 

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان         بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است            بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

 

طعم شيرين عسل از بوسه است            پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار                   بشنويد از من فقط يك بوسه است

 

بوسه را تكرار مي بايد نمود                   بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب              بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط علی آقو|

نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط علی آقو|

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط علی آقو|

 

 

 

 

محاکمه عشق

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ، عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد.

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟

ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سو یش بودید حالا چرا چنین با او مخالفید؟

همه اعضا رو ی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .

عقل گفت : دیدی ای قلب ؟ همه ازعشق بیزارند ، ولی من متحر یم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی‌ ؟ قلب نالید و گفت : من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم ، پس من همیشه از عشق حمایت میکنم........!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط علی آقو|

.................................................................................................................

................................................................................................................

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط علی آقو|

اي كه با ناز نگاهت دلمو ديوونه كردي

پا گذاشتي توي سينه ام توي قلبم خونه كردي

اي كه وقتي تو رو ديدم دل تنهام زير و رو شد

با تو بودن تو رو داشتن واسه من يه آرزو شد

طفلي قلب عاشق من به خودش مي گفت هميشه

آرزوي با تو بودن يه روزي راست راسي مي شه

ولي آرزوم بزرگ بود توبه ياد من نبودي

من با تو بودم هميشه ولي تو با من نبودي

تا تو رد مي شدي قلبم از تو سينه كنده مي شد

مي اومد پشت چشامو منتظر يه خنده مي شد

تو كه اخم مي كردي عشقم، قلب عاشقم مي ترسيد

همش از ترس جدايي حيووني دلم مي لرزيد

من كه عاشق تو بودم چراعشقمونديدي؟

چرا قلب عاشقم رو تو به خاك و خون كشيدي

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط علی آقو|

پیچید زیر لاله گوشم صدای او

گل کرد ماجرای من و ماجرای او

گفتم به او که زنده منم از برای تو


با شوق وشور آنکه بمیرم برای او

مثل بهار آمد و رفت از برم ولی

هر جا که رفت رفت دلم در هوای او

چشمی به پشت پنجره دارم به انتظار

تا یک دو قطره شوق بریزم به پای او

با خنده مدا م لبش خاطرم خوشست

سرخست روی محفل و سبزست جای او


من دل ز هر چه هست بریدم که عهد عشق


زنجیر شد به گر دن جا نم وفای او

در پای او همیشه عرق ریختم ز شرم

جان ارزشی نداشت که گفتم فداي او

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط علی آقو|

 

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل يک سخن بگو

آن گه بگويمت که دو پيمانه درکشم

من آدم بهشتيم اما در اين سفر

حالی اسير عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزير نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شيراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوهری مفلسم ايرا مشوشم

از بس که چشم مست در اين شهر ديده‌ام

حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهريست پر کرشمه حوران ز شش جهت

چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

گيسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آيينه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط علی آقو|



Design By : RoozGozar.com

امكانات سايت